
درباره ما |
خوشششش اومديييين نانازاي من.اميدوارم ازوبلاگم خوشتون بيا.موضوع وب من آزاده وهرچي تودلمه ريختم توش.ميخوام خوشتون بياد.ايشالا....
|
 |
جستجو |
"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!
|
|
يه داستان براتون ميذارم که عين واقعيت هست(عشق تلفني) |
موضوع:
<-CategoryName-> |
من درجدايي ازش پافشاري کردم.اونم که نگو100%بهم عادت کرده بود هزارجورمنت کشي کردوگفت غلط کرده و... آخرش باپادرميوني ذهره خواهرش قبول کردم به شرطي که تاآخردوستيمو اصلاصحبت نکنيم وقبول کرد.دوباره دوستيمون باهزارتابي اعتمادي من بهش شروع شد.بعددوهفته يعني3روزمونده بود به آغازمدرسه ها شب ازمن درخواست ازدواج کرد.من شوکه شدم ولي چون عاشقش بودم قبول کردم.اون شب بودکه فهميدم جزاحسان کسي نميتونه عشقم ومردزندگيم باشه.ازروزبعدش ميگفت مانامزد محسوب ميشيم.وقتي ازاين چيزاميگفت دوس داشتم پروازکنم.فرداي اون روزساعت 6يا7بود وبه همراه خالم ودخترخاله هام خونه مامانبزرگم بوديم که دخترخاله ي ابراهيم زنگ زد.البته من خودم گفتم شمارمو بده.چون هي آويزونه احسان شده بود وقبلاهم چندتانامه داده بود.اسمش ستاره بود.به من پيام ميداددست ازسراحسان بردارمو نامزدش هست ولي من براي اينکه لجشودربيارم گفتم ماحتي اسم بچه هامونم انتخاب کرديم بعدچطورميخواي ولش کنم؟آتيش گرفت ورفت به خالش همون مامان احسان گفت.مامانشم باشيلنگ افتاده بودجونش که بگو کيه اينم به باباش گفته بوديامنو انتخاب کنه يادخترخواهرشو.خب معلومه مامانشم اينوانتخاب کردواين مسئله هم حل شد
|
نوشته شده توسط
:آلييس | لينک ثابت
|یک شنبه 13 اسفند 1387برچسب:,|
|
|
|
موضوعات |
|
 |
آمار سایت |
كاربران آنلاين:
نفر
تعداد بازديدها:
RSS
|
 |
کد های جاوا |
|
 |
|